راستشو بخوای نفهمیدم چجوری عاشقت شدم
تا به خودم اومدم دیدم نمیشه بدون چشمات زندگی کرد
دیدم یه چیزی ته دلم کم دارم یه چیزی رو که توی دلت پیدا کردم
یه چیزی که تا حالا نمیدونستم چیه هنوزم نمیدونم چیه
اون چیه که وقتی چشمم به چشمات میافته تو دلم یه چیزی رو احساس میکنم
نگاهت و لبخندت چه نیرویی داره که تو وجود من اثر میکنه
چه نیروی عجبیه که ضربان قلب من دست نگاه توست
وقتی نگاهت میکنم یه جوری میشم نمیدونم چجوری ولی لحظه عجیبیه
عاشق اون لحظه ام ...عاشق اون نگاهتم
آخرین باری که نگاهت کردم با خودم گفتم قشنگ نگاهش کن شاید
دیگه نتونی نگاش کنی ...شاید اون چشمای قشنگش هیچ وقت مال تو نشه
میدونی چند وقته که نگاهت رو ندیدم
میدونی چقدر دلتنگ اون چشاتم
منی که جرقه عاشق شدم رو مدیون اون نگاه اولتم
نگاهی که بعد گذشت چند سال هنوز برام تازگی داره
نگاهی که پر از سوالهایی بود که برام بی جواب بود
نگاهت چی داشت که دلم رو لرزوند؟
نگاهت چی داشت که منو امروز به اینجا کشوند؟
نگاهی که لحظه به لحظه زندگیم رو سر میکنم تا یه بار دیگه ببینمش
وقتی عاشقت شدم خودم رو توی جاده زندگی تنهای تنها دیدم
وقتی خواستم اولین قدم عاشقیم رو بردارم میترسیدم
از بلندی جاده از بلندی راه از ابرای سیاه ازتنهایی راه
اما انگاری خدا دستمو گرفت
گفت بیا هر کسی ارزش قدم گذاشتن توی این جاده رو نداره
هر کسی ارزش اینهمه سختی کشیدن رو نداره
تو همون قدم اول با خودم و خدای خودم عهدی بستم
عهد بستم که برای راهی که دارم میرم ارزش قائل شم برای خودم برای عشقم
برای بدست آوردن هدفم تلاش کنم و
جلوی مشکلاتم کم نیارم خدا هم قول داد که کمکم کنه
اما این راه خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم
ولی هر چقدر سختی راه برام سخت تر میشد شور رسیدن به تو بیشتر میشد
وقتی توی جاده زندگی به سیاهی رسیدم به شبای بی ستاره رسیدم
وقتی تلاشم رو بیهوده دیدم وقتی نا امیدی تمام وجودم رو گرفته بود
وقتی خدامو گم کرده بودم وقتی دیدم توی جاده زندگیم تنهای تنهام
وسط جاده نشستم آهی کشیدم و گفتم خدایا کجایی پس خسته شدم از اینهمه
بی کسی ها کجایی تو قول دادی که کمکم کنی
سیاهی شب رو نگاه کن همه جای زندگیم پر از سیاهی شده
نا امید نا امید بودم
اما ته دلم یه حسی بود یه حسی که این سیاهی همینجور نمیمونه
سرم رو که بالا کردم از اون ته جاده یه نور فانوسی رو دیدم
هر چند نورش خیلی کوچیک بود
اما با خودم میگفتم اون فانوس دست یکی هست یکی پاشو گذاشته توی جاده من
اونم توی این همه تاریکی
نور فانوسش زیاد نبود
ولی توی اینهمه تاریکی ها توی اینهمه بی کسی ها برام نعمتی بود
بلند شدم با اینکه فاصله ام باهاش خیلی زیاد بود یواش یواش بهش نزدیک شدم
رسیدم کنار نور فانوس رسیدم کنار تنها کسی که پاشو توی جاده زندگیم گذاشته بود
اون همسفر فانوس بدست کسی نبود بجز تو
اون کسی که توی اوج نا امیدی امید رو توی دلم زنده کرد
اون همسفری که خدا برای پایان تنهایی هام بهم هدیه کرد
دستمو تو دستت گرفتم قدم اول رو گرفتم اما نه تو جاده خودم
نه تو جاده تو....قدم تو جاده ای گرفتم که مال هر دوتامون بود
قدم اول.. قدم دوم ..خیلی خوشحال بودم که یه همسفر دارم یه همسفر مهربون
اما توی جاده منو تو قدم به قدم پر سیاهی بود...
میدونستم یه جایی این سیاهی ها تموم میشه
میدونستم یه روزی میرسه که دنیا به منو تو لبخند میزنه میدونستم
خدا هنوزم کمکمون میکنه
اما تنها همسفر زندگیم انگاری خسته شده انگاری دیگه نمیخواد این راهو بره
کسی که امید رو تو دل نا امید من زنده کرد خودش نا امید شده
اون فانوسش دیگه کم نور شده دیگه پاهاش خسته شده
بهم میگه کسی باهامون نیست بهم میگه تنهایی نمیشه
اما من میگم منو تو تنها نیستیم
خدایی هست آره خدا هست
عشق من ......
تو ای تنها همسفر جاده تنهایی من
تو ای تنها پناه بی پناهی من
توی نور فانوس شبهای بی ستاره ام
تویی امید این دل پاره پاره ام