تبليغاتX
من دلم تنگ کیست

من دلم تنگ کیست

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

ساکت می مانم.........

شبي از درد دل گفتم قلم را                        بيابنويسم درد هاي دلم را

 

قلم نا اميد گفت جان برادر                          ندارم طاقت اين بار غم  را

 

قلم اول به دست خود گرفتم                       غم درد جدايي  را  نوشتم

 

قلم،حيران!كاغذ شد پريشان                      چرا  درد جدايي را  نوشتم

 

اين جسم من از خاك است                         هم خاك شود روزي

 

اين خط من از  كاغذ                                 هر كس كه مرا  داند، يا خط مرا خواند

 

 شايد  كه     كند    يادم                              غمناك      شود         روزي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:35  توسط دل تنگ  | 

صورت ماه

چشم چشم دو ابرو

 

نگاه من به هر سو

 

                                                پس چرا نيستي پيشم؟

 

                                                 نگاه خيس تو كو؟

گوش گوش دوتا گوش

 

دستهاي باز يه اغوش

                                                 بيا بگير قلبمو

 

                                                 يادم تو را فراموش

چوب چوب يه گردن

 

جايي نري تو بي من

                                                 دق ميكنم ميميرم

 

                                                 اگه دور بشي از من

دست دست

 

دوتا پا . دوتا پاي مونده اينجا

 

                                              يادت مياد كه گفتي

 

                                              بي تو نميرم هيجا

 

من؟من؟يه عاشق

 

همون مجنون سابق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:34  توسط دل تنگ  | 

در اين ديار غريب ................................

 

در اين ديار غريب چه خوشدلاني يافت ميشود" در آن دور دست ها باز صداي آشنايي بگوش

ميرسد" و باز هم اميد در دلها زنده تر ميشود كه: رسيدن بهار دلها با ترنمي خوش و با ترحمي

 به همنوعان" و دستگيري ياوران ستمديده و زخم خوردگاني بدست تجمل پرستان" صيغه

قريبي نيست" اين آيه ها بر گوش و هوش  انسانها آشناست ربطي به اديان ندارد" چرا كه

روزه در اكثر اديان مرسوم است. باورهاي نفساني هر كسي بستگي به توان فكري و ترحم 

قلبي همان شخص دارد.

روزه علاوه بر پايبندي به فرامين الهي خود صيقل دهنده نفسهاست" شكستن غرور هاست"

ياداوري ضعفهاست" و انگل زدائي جسمهاست"دلجويي از محرومين مصدومين و مجروهين

نيز ويژگي خاصيست كه اين ماه نصيب انسانهاي تسليم در برابر خدا ميكند"

 

غذاهايي كه در سفره هاي سحري و افطار هاست شايد رنگين نباشد اما" بوي يكرنگي و

همدلي ميدهد. از غني گرفته تا فقير كنار يكديگر بعد از خواندن نماز در سر سفره افطاري

حاضر ميشوند خداي ناكرده اگر كدورتي بينشان باشد در اين ماه از دلهايشان پاك ميگردد"

 

من نميدانم در فرهنگ رمضان شما چگونه اداب رعايت ميشود. ليكن در جايي كه ما زندگي

ميكنيم: همه اهالي بعد از خواندن نماز جماعت در مسجد محل هر شبي يك نفر عهده دارو

ميزبان افطاري ميشود . براي صرف افطاري دور هم جمع ميشوند از حال يكديگر باخبر "

شريك مشكلات يكديگر" روزه دارني كه با دهان روزه يك روزي از روزهاي خدا را پشت سر

گذاشتند با دلي پاك  و با قلبي سرشار از رضايت"خواه آنروز را در پشت ميز مديريت باشند

خواه در مزرعه كشاورزي"اما همينكه دور هم هستند شادند.بياد مظلومان و محرومانند  اگر

براي دختر كسي خواستگاري باشد و يا براي ازدواج فرزند ذكورشان خداي ناكرده مشكل

 مالي پيش بيايد همگي دست در دست يكديگر بداد هم ميرسند. بدون توقعي بيجا" بدون

منتي بر آنان" چه بسا گهگاهي بطور ناشناس به آنها ياري ميدند" همينكار باعث ميشود

بينشان اتحاد و دوستي خاصي رخ دهد. معلوم ميشود هنوز انسانييت نمرده" هنوز عاطفه ها

 بيدار است.

 آيا اين خود نعمت بزرگي نيست؟ ايا علاوه بر انجام فريضه خود كليدي از بهشت دنيايي

نيست؟ وقتي بهشت دنيايي مان اصلاح شد ديگر براي گام بر داشتن بسوي تكامل بشرييت

مانعي بر سر راهمان نخواهيم داشت" فكر كنيد همانطوريكه هنگام خواندن نماز جماعات در

كنار يكديگرند ايا فرداي همان روز كسي ميتواند درخواست رشوه از كسي كند؟آيا كسي

جرات ربا خوردن را دارد؟ مسلما خير ....پس بياييد از نعمات اين ماه نهايت بهره را ببريد.دوام يا

انسان ماندن شرط آدمييت است بياييم گول غمزه هاي ظاهر و فريب سودهاي زودگذر را از

سر بيرون كنيم. 

 به اميد بنده ماندن براي خدا....


روزه داري درك رمضان است


سحري خوردن لمس رمضان


دعاي سحرگاهي هم حس رمضان

 



 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 4:50  توسط دل تنگ  | 

مــي انــديــشــــم....

 


تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....


تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....


اصلاً بگو ببينم مي آيي؟


مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟


مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟


مي آيي.... تا از درياي نگاهت


قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟


مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم


از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟


كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،


از دل كدامين شب ، از عمق كدامين


جنگل خواهي آمد....


تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را


پيش كش آورم و به تو بگويم


دوســتــــت دارم بابای خوبممممممممممممممممممممممممممممممم

کاش که بودی ...........................

کاش می تونستم سرم را بر شانه هایت می زاشتم

کاش .......کاششششششششششششششش

یایا خسته شدم از کاششششششش

امااااااااااااااااااااااا می دونم جای شما بهتر از منهههههههههههههههههه!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:36  توسط دل تنگ  | 

دل نوشته

دل نوشته


اکنون چند دقيقه قبل از غروب زيباي خورشيد است . چند دقيقه قبل از

شروع بازي عاشقانه ي زمين با آسمان ،چه لذت بخش است نظاره ي اين

عشق بازي... خوشا به حال زمين که عشقش براي لحظاتي او را دراغوش

مي گيرد و داستان عاشقي را برايش هر روز از نو بازگو مي کند.


اکنون چند دقيقه قبل از به هم پيوستن اسمان و زمين است چند دقيقه

مانده تا که حرم نفس زمين ،تن سرد آسمان را گرم کند. چه مي کند اين

آسمان سرد تا غروب ديگر ؟تا دوباره اين زيبا معشوق را در دامن گيرد و با

حرم نفسش گرم شود؟


چقدر زيباست!!!وچه زيباتر نقش گردان هستي...


پس دعايي از ته قلب مي کنم،

 

خدايا!

تمام انسان ها را عاشق کن تا از عشق خود لذت ببرند و تو را بهتر بشناسند؛

پس آنها را به عشقشان برسان که به تو رسيده اند.


 

 آمين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:9  توسط دل تنگ  | 

دلتنگییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خودم دلتنگم براي همه ي آنهايي كه به آرزوهايشان نمي رسند

 

دلتنگم براي آنهايي كه فقط يك اتفاق بي تقصير كوچكشان

 

مي كند ودلتنگم براي همه ي آنهايي كه دوستشان دارم و

 

 نمي توانم با آنها باشم براي شما دلتنگم كه دلتنگي مرا قسمت

 

 كرده ايد.بياييد براي همه نسل انسان كه در درياي غم واندوه

 

 هستند به هر دليل، همه  با هم  دلتنگ شويم..........تا

 

دلتنگي بعد..........

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:24  توسط دل تنگ  | 

هیچ کس حق ندارد.............

 

تو حق نداري سرزنشم کني اگر اين روزگار بلايي بر سرم آورده که نه تواني

برايم مانده ، نه اعتماد به نفسي ، و نه حتي انگيزه اي ... تو حق نداري

سرزنشم کني اگر گذشته مجبورم مي کند احساسم را نسبت به ديگران

ناديده بگيرم ... تو حق نداري مرا با آدم هاي دور و برت ، حتي با خودت

مقايسه کني . من مثل شما نيستم ... توانم ، نگاهم ، احساسم مثل شما

نيست ...


مي گويند اميد آخرين چيزي است که مي ميرد ، حالا اميدم مرده ! هيچ

کدامتان حق نداريد سرزنشم کنيد ... هيچ کدام !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:15  توسط دل تنگ  | 

کاش کسی بود .....................

 

کاش کسي بود مي فهميد حرف دلم را ... چقدر مي توانم همه اش را بريزم

 توي دلم؟! چقدر مي توانم فرياد نزنم؟! چقدر مي توانم توي خودم بشکنم ؟!

مگر اين «من» چقدر طاقت دارد که اين همه کمرش را خم مي کني ؟

 


نمي داني چقدر طعم مرگ مي دهند لحظه هايي که حس مي کنم تو هم

 ديگر همراهم نيستي !!


دلم مي خواهد فرياد بزنم که از همه ي آدم هاي دور و برم بيزارم ... همه ي

 آن هايي که با منند و با من نيستند ... کاش کسي بود مي فهميد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:14  توسط دل تنگ  | 

سلام

سلام باز امدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:9  توسط دل تنگ  | 

راستش.............

راستشو بخوای نفهمیدم چجوری عاشقت شدم

تا به خودم اومدم دیدم نمیشه بدون چشمات زندگی کرد

دیدم یه چیزی ته دلم کم دارم یه چیزی رو که توی دلت پیدا کردم

یه چیزی که تا حالا نمیدونستم چیه هنوزم نمیدونم چیه

اون چیه که وقتی چشمم به چشمات میافته تو دلم یه چیزی رو احساس میکنم

نگاهت و لبخندت چه نیرویی داره که تو وجود من اثر میکنه

چه نیروی عجبیه که ضربان قلب من دست نگاه توست

وقتی نگاهت میکنم یه جوری میشم نمیدونم چجوری ولی لحظه عجیبیه

عاشق اون لحظه ام ...عاشق اون نگاهتم

آخرین باری که نگاهت کردم با خودم گفتم قشنگ نگاهش کن شاید

دیگه نتونی نگاش کنی ...شاید اون چشمای قشنگش هیچ وقت مال تو نشه

میدونی چند وقته که نگاهت رو ندیدم

میدونی چقدر دلتنگ اون چشاتم

منی که جرقه عاشق شدم رو مدیون اون نگاه اولتم

نگاهی که بعد گذشت چند سال هنوز برام تازگی داره

نگاهی که پر از سوالهایی بود که برام بی جواب بود

نگاهت چی داشت که دلم رو لرزوند؟

نگاهت چی داشت که منو امروز به اینجا کشوند؟

نگاهی که لحظه به لحظه زندگیم رو سر میکنم تا یه بار دیگه ببینمش

وقتی عاشقت شدم خودم رو توی جاده زندگی تنهای تنها دیدم

وقتی خواستم اولین قدم عاشقیم رو بردارم میترسیدم

از بلندی جاده از بلندی راه از ابرای سیاه ازتنهایی راه

اما انگاری خدا دستمو گرفت

گفت بیا هر کسی ارزش قدم گذاشتن توی این جاده رو نداره

هر کسی ارزش اینهمه سختی کشیدن رو نداره

تو همون قدم اول با خودم و خدای خودم عهدی بستم

عهد بستم که برای راهی که دارم میرم ارزش قائل شم برای خودم برای عشقم

برای بدست آوردن هدفم تلاش کنم و

 جلوی مشکلاتم کم نیارم خدا هم قول داد که کمکم کنه

اما این راه خیلی سخت تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم

ولی هر چقدر سختی راه برام سخت تر میشد شور رسیدن به تو بیشتر میشد

وقتی توی جاده زندگی به سیاهی رسیدم به شبای بی ستاره رسیدم

وقتی تلاشم رو بیهوده دیدم وقتی نا امیدی تمام وجودم رو گرفته بود

وقتی خدامو گم کرده بودم وقتی دیدم توی جاده زندگیم تنهای تنهام

وسط جاده نشستم آهی کشیدم و گفتم خدایا کجایی پس خسته شدم از اینهمه

بی کسی ها کجایی تو قول دادی که کمکم کنی

سیاهی شب رو نگاه کن همه جای زندگیم پر از سیاهی شده

نا امید نا امید بودم

اما ته دلم یه حسی بود یه حسی که این سیاهی همینجور نمیمونه

سرم رو که بالا کردم از اون ته جاده یه نور فانوسی رو دیدم

هر چند نورش خیلی کوچیک بود

اما با خودم میگفتم اون فانوس دست یکی هست یکی پاشو گذاشته توی جاده من

اونم توی این همه تاریکی

نور فانوسش زیاد نبود

ولی توی اینهمه تاریکی ها توی اینهمه بی کسی ها برام نعمتی بود

بلند شدم با اینکه فاصله ام باهاش خیلی زیاد بود یواش یواش بهش نزدیک شدم

رسیدم کنار نور فانوس رسیدم کنار تنها کسی که پاشو توی جاده زندگیم گذاشته بود

اون همسفر فانوس بدست کسی نبود بجز تو

اون کسی که توی اوج نا امیدی امید رو توی دلم زنده کرد

اون همسفری که خدا برای پایان تنهایی هام بهم هدیه کرد

دستمو تو دستت گرفتم قدم اول رو گرفتم اما نه تو جاده خودم

نه تو جاده تو....قدم تو جاده ای گرفتم که مال هر دوتامون بود

قدم اول.. قدم دوم ..خیلی خوشحال بودم که یه همسفر دارم یه همسفر مهربون

اما توی جاده منو تو قدم به قدم پر سیاهی بود...

میدونستم یه جایی این سیاهی ها تموم میشه

میدونستم یه روزی میرسه که دنیا به منو تو لبخند میزنه میدونستم

خدا هنوزم کمکمون میکنه

اما تنها همسفر زندگیم انگاری خسته شده انگاری دیگه نمیخواد این راهو بره

کسی که امید رو تو دل نا امید من زنده کرد خودش نا امید شده

اون فانوسش دیگه کم نور شده دیگه پاهاش خسته شده

بهم میگه کسی باهامون نیست بهم میگه تنهایی نمیشه

اما من میگم منو تو تنها نیستیم

خدایی هست آره خدا هست

 

 عشق من ......

تو ای تنها همسفر جاده تنهایی من

تو ای تنها پناه بی پناهی من

توی نور فانوس شبهای بی ستاره ام

تویی امید این دل پاره پاره ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:2  توسط دل تنگ  |